چه کنم که روزگار با من یار نیست
و یارم با من ساز نیست
عشقم زاده ذهنم بود و بس
در قلبم مرد و من هم مست
عجب سرنوشتی و چه اهی
من از کس ننالم هوارم از من است
که هرچه کشم باز هم از من است
که هستم؟
ناله ی درد؟
یا که قایقی بر مرداب سرد؟!
شاید هم قصه ای در کتاب مرگ
غرورم کجاست؟
در اعماق دریاچه یائس؟
یا ان هم از بین رفت و من همچنان پرت؟!؟!
که بود که مرا به زمین زد؟
ندیدم اخر از پشت زد
حال کجاست ایستادنم را ببیند
من بر او بخندم و او بگرید
نفرتی در کار نیست
ادم ها همین اند
خوبند ولی محبت نفهمند
اما نه
شاید خواسته های من بالا بود؟
راستی انتظار احترام عجب زیاد بود!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 10:19 توسط مهدی و شقایق |