آمدم تا خانه اي از جنس دلتنگي بسازم سقف آن آسمان آبي فرش آن خاک و ديوارش از جنس دلتنگي هايم باشد .ميخواهم هر آن گاه که دلتنگ شدم به آسمان خيره شوم و دلتنگيم را با او تقسيم کنم ، مي خواهم هر آن گاه که سقف خانه ام دلتنگ شد و هواي گريه کردن به سرش زد با او بگريم او اشک چشمانش را در ميان ابر ها پنهان مي کند و من نيز اشک چشمانم را در ميان اشک او پنهان خواهم کرد و هق هق گريه ام را با صداي دل نواز آسمان هم صدا خواهم کرد . آري تکيه گاه من در اين هستي آسمان است و من سر بر شانه هاي آسمان مي گذارم او نيز با گرمي مرا در آغوش مي گيرد . اما اگر آسمان ديگر گريه نکرد چه خواهد شد ؟ در آن زمان من دلتنگي ام را با چه کسي تقسيم کنم ، صداي هق هق گريه ام را چگونه پنهان کنم ، تا او " نداند که در غم رفتنش اين چنين ميگريم ". زندگي به من آموخت که چگونه با آسمان انس بگيرم اما هيچ گاه نيافتم که چگونه از او جدا شوم ، زندگي به من آموخت چگونه در تنهايي ام به آسمان پناه برم اما هيچ گاه نگفت چگونه بدون آسمان زندگي کنم . نمي داني چقدر دلم هواي گريه کردن دارد شايد آسمان ديگر گريه نکرد ،شايد غم آسمان پايان يافته است . اکنون من مانده ام با بغضي که در گلو حبس کرده ام و تا آسمان نبارد من نيز گريه نمي کنم . من تنها با آسمان مي گريم ....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:59 توسط مهدی و شقایق |