تبليغاتX
--- New Page 3 --- --- ----

--- ---------- ----------- === شقایق - روزهای رفته

شقایق

من خسته ترین واژه ملموس غروبم ,کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

پریشانم و خسته به سوی یک ستاره آنچنان حیرت زده می نگرم که گویی:
هیچ ستاره ای تا بحال ندرخشیده و هیچ پروازی از هیچ کبوتر سراغ نگرفته است.
چرا ، از اینکه خبر باران را به باغات آینه آورده ام سرزنش ام میکنید من که کاری نکرده ام!
به فرض که در خواب این ستاره هم گریه ام گرفت.من که کاری نکرده ام!
فقط میان نامه هایی به خدا گلبرگی کنار گذاشته می بوسمت و بسیار گریسته ام.
برای پر سوختن پروانه ها شقایقها سرخی خود را به غروب نمی سپارند.
انگار که عشق هم در باور یک ستاره کابوسی بیش نبوده است.
ای کاش سکوت را می شد با فرزیادی در هم آمیخت و فریاد را در نفس رها کرد.
انگار که تمام ستاره ها برای فریاد کردن شقایقها زاده شده اند و تمام راز سفر، بازگشت به زاد روز شقایق هاست.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 14:23 توسط مهدی و شقایق |