آن هنگام که گذرزمان روی امواجی از خاطرات تلخ سیر میکندیکباره به یادت می افتم.گاهی حس میکنم که به اندازه ثانیه ای بینمان فاصله نیست. وگاهی نیز به اندازه یک دنیا بینمان فاصله هست توروزی می آیی ومن به وضوح آمدن آرام گونه ات را حس میکنم. وقتی قلبی میشکند.احساسی زیر پا له میشودوقتی عاطفه ها میمیرندومحبت مفهمو خودرا از دست میدهد وخوشبختی جایش را به شکست وناامیدی میدهد...ناگهان تو درذهنم تداعی میکنی وزندگی شورونشاط همیشگی اش را ازدست میدهد. وقتی دردل تاریک شب از غم ودردروزگاراشک میریزم تو مثل نواری غمگین روی کاست ذهنم مینشینی وبرایم ترانه ناامیدی میخوانی. تو روزی می آیی ومن لبخند زنان به استقبالت خواهم آمد شاید همین فردا باشد.ای مرگ ای حیات دوباره !درآمدنت شتاب کن٬گامت را بلندتر بردار وبدان کسی که تمام امیدش از زندگی سلب شده در انتظار آمدنت خواهد ماند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:19 توسط مهدی و شقایق |