وقتي التماست كردم براي ماندن
فقط توي چشمها م خيره شدي
و هيچ نگفتي .....
من هم نگاهت كردم
مي خواستم آنقدر توي چشمهايت زل بزنم كه قانعت كنم
نرفتن قانع از بودن و
اما مگر مي شد؟؟؟
مي خواستم به خود تلقين كنم كه نمي روي ...
مي ماني و باز حريم خالي بي كسي ام را با حرمت وجودت پر مي كني
مي ماني و باز به اين خلوت ياس آلود روحم اميد مي دهي
مي ماني و دست روي موها م مي كشي
و اشك چشمامو با بازوت پاک ميکني
ولي اشك كه روي گونه ام غلتيد دانستم كه رفته اي و براي هميشه رفته اي
بخدا بدون تو تنهای تنها می مونم
کجایی رفیق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:29 توسط مهدی و شقایق |