تبليغاتX
--- New Page 3 --- --- ----

--- ---------- ----------- === شقایق

شقایق

من خسته ترین واژه ملموس غروبم ,کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

دیگه چشما رنگی از دل نداره .......دوستیها فرصت موندن نداره

دیگه حتی دست پر درد غما ........فرصت یه لحظه رفتن نداره

دیگه آسمون شهر دلامون.......حسی از ستاره عشق نداره

دیگه وقتی از غما قصه میگیم.........قصمون بوی غم دل نداره

دیگه پر پر شدن دست گلا........واسمون یه لحظه ماتم نداره

دیگه نجوای منم دوست دارم.......حاصلی به جز صد افسوس نداره

دیگه از زنگ صدای سرد تو.......قلب من یه لحظه آروم نداره

دیگه از مرگ نگاه عشق تو.........مردنم چیزی کم از من نداره

دیگه بعد از رفتنت اینو بدون........غصه های این دلم یه لحظه هم خواب نداره

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:34 توسط مهدی و شقایق |


 

آروم بگیر ای دل ساده ی من

این همه دلتنگی بسه دیگر !

اونکه تو رو دوست نداشت

شکست تو رو تنهات گذاشت

فروخت تورو به بی کسی

عشق تو رو باور نداشت

آروم بگیر ای دل دیوانه ی من

این همه بی قراری بسه دیگر !

میدونم دیگه خیال عاشقی نداری

به جز او کسی را دوست نداری

میدونم تنهایی داری عذاب میکشی

به سختی تو سینه نفس میکشی

میدونم فقط بخاطر اون می تپی

حالا که نیست باید تمامش کنی

منتظرش نمون

 باور کن رفته دیگر

عشق تو نیست ای دل عاشق من

 دیگه بایست بسه دیگر

 

 

با تشکر از آلنوش عزیز    

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:28 توسط مهدی و شقایق |


بزار  تنها باشم تنها بميرم            ديگه از درد و غم آروم بگيرم

برم پيدا كنم يه جاي خلوت           بشينم اشك بريزم تا قيامت

برو اي دل بخواب كه وقت خوابه      سلام تو هميشه بي جواب

به تو بي دست و پا از من نصيحت    اگه عاشق بشي خونت خراب

چرا اي دل تو اينقدر سر به زيري       به دام اين و اون هر دم اسيري

چرا گول مي خوري با يك اشاره      سحر شد تو هنوز چشمات بيداره

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:24 توسط مهدی و شقایق |


چه کنم که روزگار با من یار نیست
و یارم با من ساز نیست
عشقم زاده ذهنم بود و بس
در قلبم مرد و من هم مست
عجب سرنوشتی و چه اهی
من از کس ننالم هوارم از من است
که هرچه کشم باز هم از من است

که هستم؟
ناله ی درد؟
یا که قایقی بر مرداب سرد؟!
شاید هم قصه ای در کتاب مرگ

غرورم کجاست؟
در اعماق دریاچه یائس؟
یا ان هم از بین رفت و من همچنان پرت؟!؟!

که بود که مرا به زمین زد؟
ندیدم اخر از پشت زد
حال کجاست ایستادنم را ببیند
من بر او بخندم و او بگرید

نفرتی در کار نیست
ادم ها همین اند
خوبند ولی محبت نفهمند
اما نه
شاید خواسته های من بالا بود؟
راستی انتظار احترام عجب زیاد بود!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 10:19 توسط مهدی و شقایق |