عمری بود عشق تورو جار میزدم بین همه ولی انگار دل دیوونه واست خیلی کمه عمری بود راست یا دروغ حس میکردم مال منی تازه فهمیدم میخواستی عمرمو آتیش بزنی مثل روزای خوشم، از همه دست میکشم عشقتو مثل همه توی سینم میکشم برام خوبه که تنهامو تو رو تنها نمیبینم تو خوش باشی منم خوبم، دلم شاده که غمگینم همین که روزگارم رو نمیبینی برام خوبه همین که گفتی غمگینی برام خوبه، برام خوبه ________________________ با وجود همه بدی هایی که به من کردی بازم نمیتونم نسبت بهت بی تفاوت باشم امیدوارم هرجا هستی خوشبخت باشی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:30 توسط مهدی |
بلبلان را آرزویی چون گل و گلزار نیست عاشقان را لذتی جز لحظه دیدار نیست کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا فقط با او سر کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:30 توسط مهدی |
به طراوت تکرار باران بهار هستی تان همیشه سبز.
سال نو خورشیدی را به همه دوستان و خوانندگان عزیز وبلاگ تبریگ می گویم
امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه شما دوستان باشد.![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 12:16 توسط مهدی |
ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودنمو اینقدر طولانی می کردم
که واسه بی تو بودنم وقتی نمی موند
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:2 توسط مهدی |
هفته هاي تلخ من هفته هاي تلخ من بوي تنهايي ميدن نمي دونم که يه هو چرا اينجوري ميشن بي تو هفته هاي من پر غصه و غمن پر غصه و غمن بي تو هفته هاي من هفته ها ميگذره اما گل من نيومده دارم از غصه مي پوسم چقد اين روزا بده پرم از تنهايي پرم از غصه و غم بي خيال اصلا تو نمي فهمي چي ميگم مرگه هر لحظه برام قامتم آب شده دل پر طاقت من ديگه بي تاب شده بغض تنهايي من بي تو داره وا ميشه انگاري که روحم از تن تو جدا ميشه وقتي نيستي دنيا مث زندونه برام بي تو چيزي جز غم که نمي مونه برام خونه زندونه برام ناجي آزادي اين همه زندونه تو به قلبم دادي شعر از محسن چاووشی
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 7:10 توسط مهدی |
غربت معصومانه نگام یه روزی با تو خو گرفت
یه روزی این تن صبور از پیرهن تو بو گرفت
معجزه های چشم تو به خاک عشق من و کشوند
ولی به چشمانت قسم سفر قلبم و سوزوند
سکوت زیبای نگات منو به بیراهه کشوند
نهایت احساسمو به شهری بی صفا رسوند
نمی دونم کدوم صدا منو اورد به راه دور
نمی دونم کدوم نگاه نشونی بود به شهر نور
کدوم ندای بی وفا اسم وفا رو حک می کرد
بی سرو قامت سر بی شب نگاهت عشقو ترک می کرد
مهمون قلب من شده هق هق تنهای و شب
وداع اخر نگات اشکی شد به روی لب
بگو برام قصه بکو تو باغ قلب من نکاشت
خنده نکن به عشق من به عشق پاک و خوب من
خنده نکن به اشک من به قصه ی غروب من
کاش می دونستم تو دلت چی می گذره چی می گذره
قلب تو و نگاه تو واسه دل کی می پره
کاش می دونستم عشق تو به قلب کی سر می زنه
کاش می دونستی این هوا قلبم داره میشکنه
+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:25 توسط مهدی |
آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمُ عمرمُ میگیرم ازت این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنن این نفسهای بی هدف زنده به گورم می کنن چه لحظه های خوبی ثانیه های آخر فرشته مردن من منو از اینجا می بره آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرمُ عمرمُ میگیرم ازت چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط وقتی خلاصی از هوس آی دنیا بیزارم ازت
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:24 توسط مهدی |
خیلی وقته که دیگرواژه هایمان طعم حسرت می دهند. بی عشق تر از همیشه نفس می کشیم در کوچه پس کوچه های تنهاییمان قدم می زنیم. و فقط منتظر یک نگاه ساده یک کلام پاک و یک ندای عشق هستیم . انتظارمان انگار ابدیست.سالهاست که دیگر عشق مرده است. دیگر کسی از این وازه چیزی نمی داند .همچون برگهای زرد خزان در پی باد صبا می دویم و با خود زمزمه میکنیم:ای کاش فردا روز عاشق شدمان باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:3 توسط مهدی |
آن هنگام که گذرزمان روی امواجی از خاطرات تلخ سیر میکندیکباره به یادت می افتم.گاهی حس میکنم که به اندازه ثانیه ای بینمان فاصله نیست. وگاهی نیز به اندازه یک دنیا بینمان فاصله هست توروزی می آیی ومن به وضوح آمدن آرام گونه ات را حس میکنم. وقتی قلبی میشکند.احساسی زیر پا له میشودوقتی عاطفه ها میمیرندومحبت مفهمو خودرا از دست میدهد وخوشبختی جایش را به شکست وناامیدی میدهد...ناگهان تو درذهنم تداعی میکنی وزندگی شورونشاط همیشگی اش را ازدست میدهد. وقتی دردل تاریک شب از غم ودردروزگاراشک میریزم تو مثل نواری غمگین روی کاست ذهنم مینشینی وبرایم ترانه ناامیدی میخوانی. تو روزی می آیی ومن لبخند زنان به استقبالت خواهم آمد شاید همین فردا باشد.ای مرگ ای حیات دوباره !درآمدنت شتاب کن٬گامت را بلندتر بردار وبدان کسی که تمام امیدش از زندگی سلب شده در انتظار آمدنت خواهد ماند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 13:19 توسط مهدی |
وقتي التماست كردم براي ماندن
فقط توي چشمها م خيره شدي
و هيچ نگفتي .....
من هم نگاهت كردم
مي خواستم آنقدر توي چشمهايت زل بزنم كه قانعت كنم
نرفتن قانع از بودن و
اما مگر مي شد؟؟؟
مي خواستم به خود تلقين كنم كه نمي روي ...
مي ماني و باز حريم خالي بي كسي ام را با حرمت وجودت پر مي كني
مي ماني و باز به اين خلوت ياس آلود روحم اميد مي دهي
مي ماني و دست روي موها م مي كشي
و اشك چشمامو با بازوت پاک ميکني
ولي اشك كه روي گونه ام غلتيد دانستم كه رفته اي و براي هميشه رفته اي
بخدا بدون تو تنهای تنها می مونم
کجایی رفیق
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:29 توسط مهدی |
چقدر دستاتو کم دارم چقدر دلتنگ چشماتم تورو می بینم از دور و ...هنوز محو تماشاتم چه بی حاصل به دور تو مثل پروانه می گردم گناهم شاید این بوده که من عاشق ترین مردم دلم خوش بود که تقدیرم به دست تو گره خورده کسی جز دست نا اهلت دل مارو نیازرده دلم خوش بود که با عشقت غم دنیا حریفم نیست شنیدم عاقبت گفتی که عاشق مثل من کم نیست گلم ٬ دلم ٬ ندارمت به روم نیار که باختمت به جون عاشقم قسم ٬ دست خدا سپردمت
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:27 توسط مهدی |
دیگه چشما رنگی از دل نداره .......دوستیها فرصت موندن نداره
دیگه حتی دست پر درد غما ........فرصت یه لحظه رفتن نداره دیگه آسمون شهر دلامون.......حسی از ستاره عشق نداره دیگه وقتی از غما قصه میگیم.........قصمون بوی غم دل نداره دیگه پر پر شدن دست گلا........واسمون یه لحظه ماتم نداره دیگه نجوای منم دوست دارم.......حاصلی به جز صد افسوس نداره دیگه از زنگ صدای سرد تو.......قلب من یه لحظه آروم نداره دیگه از مرگ نگاه عشق تو.........مردنم چیزی کم از من نداره دیگه بعد از رفتنت اینو بدون........غصه های این دلم یه لحظه هم خواب نداره
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:34 توسط مهدی |
آروم بگیر ای دل ساده ی من این همه دلتنگی بسه دیگر ! اونکه تو رو دوست نداشت شکست تو رو تنهات گذاشت فروخت تورو به بی کسی عشق تو رو باور نداشت آروم بگیر ای دل دیوانه ی من این همه بی قراری بسه دیگر ! میدونم دیگه خیال عاشقی نداری به جز او کسی را دوست نداری میدونم تنهایی داری عذاب میکشی به سختی تو سینه نفس میکشی میدونم فقط بخاطر اون می تپی حالا که نیست باید تمامش کنی منتظرش نمون باور کن رفته دیگر عشق تو نیست ای دل عاشق من دیگه بایست بسه دیگر با تشکر از آلنوش عزیز
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:28 توسط مهدی |
بزار تنها باشم تنها بميرم ديگه از درد و غم آروم بگيرم
برم پيدا كنم يه جاي خلوت بشينم اشك بريزم تا قيامت
برو اي دل بخواب كه وقت خوابه سلام تو هميشه بي جواب
به تو بي دست و پا از من نصيحت اگه عاشق بشي خونت خراب
چرا اي دل تو اينقدر سر به زيري به دام اين و اون هر دم اسيري
چرا گول مي خوري با يك اشاره سحر شد تو هنوز چشمات بيداره
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:24 توسط مهدی |
چه کنم که روزگار با من یار نیست
و یارم با من ساز نیست
عشقم زاده ذهنم بود و بس
در قلبم مرد و من هم مست
عجب سرنوشتی و چه اهی
من از کس ننالم هوارم از من است
که هرچه کشم باز هم از من است
که هستم؟
ناله ی درد؟
یا که قایقی بر مرداب سرد؟!
شاید هم قصه ای در کتاب مرگ
غرورم کجاست؟
در اعماق دریاچه یائس؟
یا ان هم از بین رفت و من همچنان پرت؟!؟!
که بود که مرا به زمین زد؟
ندیدم اخر از پشت زد
حال کجاست ایستادنم را ببیند
من بر او بخندم و او بگرید
نفرتی در کار نیست
ادم ها همین اند
خوبند ولی محبت نفهمند
اما نه
شاید خواسته های من بالا بود؟
راستی انتظار احترام عجب زیاد بود!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 10:19 توسط مهدی |
من کيم عاشق سرگشته لحظه هاي تو تو ترانه هام پيچيده هميشه صداي تو ( تولدت مبارک عزیزم )
آره امشب شب ميلاد قشنگ يار منه شب ميلاد ولي تو نيستي در کنار من
کاشکي مي شد فقط امشب تو باشي کنار من جونمو هديه کنم فقط باشي تو يار من
تولدت مبارک اي تو به دل نشسته
با رفتنت عزيزم قامت من شکسته
واي چي مي شد که امشب بشيني در کنارم به جاي گريه کردن واست هديه بيارم
آره امشب تولدت مبارک کاشکي مي شد که امشب بشي مثل گذشته
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:8 توسط مهدی |
نمي بخشمت ....
بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....
نمي بخشمت ....
بخاطر دلي كه برايم شكستي ....
بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ....
نمي بخشمت ....
بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ....
بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....
و مي بخشمت....
بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 19:42 توسط مهدی |
من عاشقش بودم ولی اون نبود من هنوز دلتنگشم ولی اون نیست من تا ابد دوسش دارم ولی میدونم که اون هیچ وقت دوسم نداشت من هنوم هر شب خوابشو میبینم ولی میدونم اون حتی حاضر نیست توی خواب منو ببینه
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:13 توسط مهدی |
پاييز غريب و بي رنگ اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چيدي گل من دنياي من بود حالا که نيستي کنارم ميزارم سر به بيابون
گلم ازم گرفتي تک و تنها زير بارون
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 23:53 توسط مهدی |
منتظر موندم به راهت تا همیشه
چشم براهت مونده بودم پشت شیشه
انتظارت تلخ مثل مردن دل
مثل عشقی خواب و باطل
وایییییییییی اگه فردا بیاد باز تو نیایی
وایییییی میخوام داد بزنم از این جداییی
واییییییییییی دیگه مردم دیگه مردم چقدر تو بی وفایی
مگه من با تو بد کردم خدایییییی
هرچی میخوای بگی بگو اما نگو دوست ندارم
هر کار میخوای بکن ولی بگو نمیری از کنارم
تو رو خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون
تو رو خدا دشمنامو به روی من اینقدر نخندون
به خدا من میمیرم از این جدایی به خدا من میمیرم اگه نیایی
اگه فردا بیاد و باز تو نیایییییییییییییییییییییییییی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:11 توسط مهدی |
هیچ وقت نشد بهت بگم که من چقدر دوست دارم
نشد یه روز بهت بگم که من فقط تو رو دارم
روزا با تو بیدار میشم شبا با تو به خواب میرم
هیچ وقت نشد نفهمیدی که بی تو دنیا ندارم
میگن شعرای عاشق یه دنیا شعر و قصه ست
اما چرا عزیزم چشام لبریز غصه است
میگن گل شقایق نشون داغ عشق
من از نگاه داغت شدم باغ شقایق
میگن اشکای عاشق پیش خدا خیلی عزیزه
نمی دونم تا کی باید بریزه بریزه بریزه
میگن تو این زمونه عشقا همه دروغه
عاشق نبوده حتما اونکه اینارو گفته
آخر دلم پی نگاهت شد ابر پاره پاره
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 22:32 توسط مهدی |
قطره قطره بارونا اتاق تاريک منو روياي تو و يه راه باريک
تک و تنها واسه تو ترانه ساختم تو قمار عاشقي دلتو باختم
خاطره خاطره خاطراتو نمي خوام
توي نيمه هاي شب باز پريشون عشق من عاشقتم بزار بمونم
تو جووني قسمتم شد غم و غصه دردمو به کي بگم نمي دونم
به خدا ديگه رمق واسم نمونده زندگي رو نمي خوام آره ميدونم
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 14:18 توسط مهدی |
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح بيرون فتاده بود يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش در دامن سكوت بتلخي گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 9:52 توسط مهدی |
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 16:45 توسط مهدی |
مي روم خسته و افسرده و زار شعر:فروغ فرخزاد
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 15:54 توسط مهدی |
نمیدانم چرا غمگینم ای دل اسیر ماتمی سنگینم ای دل
اسیر روزگار غربتم ای دل تو رو ماتمکده می بینم ای دل![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:36 توسط مهدی |
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يک روز ميميرم از پا مي افتم
به تو گفتم خودم ميکشم پر ميزنم تو آسمونا بگو گفتم يا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات چشاتم تنهام گذاشتند
حالا من موندمُ اشکُ بغض و آهُ عکس پاره تو و من بگو گفتم يا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره حالا يادگار من بعد سفر کردن تو طناب دار
ديگه جون نداره دستام آخر قصه رسيده عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده
![]()
![]()
شعر از البوم محسن چاووشی
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 15:14 توسط مهدی |
آمدم تا خانه اي از جنس دلتنگي بسازم سقف آن آسمان آبي فرش آن خاک و ديوارش از جنس دلتنگي هايم باشد .ميخواهم هر آن گاه که دلتنگ شدم به آسمان خيره شوم و دلتنگيم را با او تقسيم کنم ، مي خواهم هر آن گاه که سقف خانه ام دلتنگ شد و هواي گريه کردن به سرش زد با او بگريم او اشک چشمانش را در ميان ابر ها پنهان مي کند و من نيز اشک چشمانم را در ميان اشک او پنهان خواهم کرد و هق هق گريه ام را با صداي دل نواز آسمان هم صدا خواهم کرد . آري تکيه گاه من در اين هستي آسمان است و من سر بر شانه هاي آسمان مي گذارم او نيز با گرمي مرا در آغوش مي گيرد . اما اگر آسمان ديگر گريه نکرد چه خواهد شد ؟ در آن زمان من دلتنگي ام را با چه کسي تقسيم کنم ، صداي هق هق گريه ام را چگونه پنهان کنم ، تا او " نداند که در غم رفتنش اين چنين ميگريم ". زندگي به من آموخت که چگونه با آسمان انس بگيرم اما هيچ گاه نيافتم که چگونه از او جدا شوم ، زندگي به من آموخت چگونه در تنهايي ام به آسمان پناه برم اما هيچ گاه نگفت چگونه بدون آسمان زندگي کنم . نمي داني چقدر دلم هواي گريه کردن دارد شايد آسمان ديگر گريه نکرد ،شايد غم آسمان پايان يافته است . اکنون من مانده ام با بغضي که در گلو حبس کرده ام و تا آسمان نبارد من نيز گريه نمي کنم . من تنها با آسمان مي گريم ....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 16:59 توسط مهدی |
دلواپسو بی تابم باز امشبم بیخوابم
ازت خبر ندارمو تا خود صبح بیدارم حس خوبی ندارم چشام همش به ساعته میپرسم این چه حسیه یکی میگه خیانته گوشیو بردار تا صدات یه ذره ارومم کنه این نفسای اخره دلم داره جون میکنه همش دارم فکر میکنم دسته یکی تو دستته دارم میمیرم ای خدا فکر میکنم ح محسن چاووشی
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:3 توسط مهدی |
بغض پاییزی ابرم بغض یک غروب غمناک شاهد شکستن من قطره بارون رو خاک
غربت هر چه غروب غم هر چه ابر دنیاست کوله بار این غریبه جاده دربه ردی هاست
میون تنهای دنیا شده تنهایی نصیبم کاش که بودی و میدیدی اینجا بی تو چه غریبم
کاش میدونستی که بی تو مرگ تدریجی هستی یاد تو تنها رفیق توی هوشیاری و مستی
من هوای گریه کردن تو صدای گریه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرن هر نفس زخم کشنده تنها با گفتن اسمت رو لبام میشینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه است بعد از اون های های گریه ست جای هر آواز اینجا هر صدا صدای گریه ست
من هوای گریه کردن تو صدای گریه من یاور خوب و نجیبم بی تو من خیلی غریبم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:23 توسط مهدی |